تقریبا از 15-16 سالگی عادت دارم تو روزهای اول سال به پشت سرم ،‌خودم و همه چیزم نگاهی بندازم.

اون سالهای اول چیزی که برام بیشتر از همه مهم بود فقط بخش احساسی زندگیم بود، ماجراهای  دوستانه و عاشقانه .دوستهایی که باهاشون قطع رابطه کرده بودم ،‌آدمهای فراموش شده و هزاران یاد و خاطره که همیشه توی این روزها به مغز من و زندگیم بر می گشتن. این چند روز اول سال همیشه بهانه ای بود برا برگشتن ، دوست شدن و خیلی چیزا ی دیگه

هرچقدر سنم بالاتر رفت و واقعیت زندگی رو دیدم ماجرا برام متفاوت تر شد. وقتی به پشت سرم نگاه می کردم به اینکه روح من چه تغییراتی کرده فکر می کردم. به اینکه چه چیزهایی نزدیک بود که از دست برند و کجا باید ترمز بکشم و بایستم و به قول فیلم های وسترن به خودم بگم :هی یو ،‌استاپ ایت .

اما امسال شاید برای من کمی متفاوت تر باشه . به روزهایی نزدیک می شم که خیلی کارها کردم. درسم تموم می شه . شغل خوبی دارم و درآمد خوب. با تنهاییم تقریبا کنار اومدم و فهمیدم می تونم خودم با خودم شاد باشم . دوستان و زندگی اجتماعی خوب. و دستی به قلم که فکر می کنم خادم فرهنگ و تاریخ این مملکت هست

اما این روزها ذهنم مشغول فکرهای دیگه ای هم هست.

فکر می کنم که وقتی وارد دانشگاه شدم چقدر با اطمینان رشته خودم رو انتخاب کردم .نمی دونم واقعا ،‌یادم هست که انتخاب رشته هنر برای کنکور صرفا انتخابی بود برای بالا بردن احتمال قبولی.در واقع خانواده ام هرگز رضایت نمی دادند که من به جز رشته تجربی در رشته دیگری کنکور بدم. موافقت اونها صرفا وقتی امکان پذیر شد که رشته هنررو برا کنکور شناور اعلام کردند. همون سال واقعیت عجیبی جلو چشم من و خانواده ام پدیدار شد. رتبه های زیر 200  در زیرگروههای مختلف هنر ، اونهم در شرایطی که فقط برای اینکه شرکت کرده باشم رفتم سر جلسه .اما شاید اگر رتبه تجربی من اونقدر خراب و داغون نبود هرگز اجازه انتخاب رشته های هنر رو نداشتم.

من در کتابخانه پدرم با کتاب های شریعتی ،‌مطهری ، آل احمد،‌ بهشتی ، بهرنگی ، چخوف،‌دافنه دوموریه ، بزرگ علوی ، عزیز نسین ، سعدی ،دولت آبادی  و خیلی های دیگه آشنا شدم. پا به پای مادرم تمامی نویسندگان روسی رو از گوگل تا تورگین مرور کردم. آثار فرانسوی ها و نویسندگان چک و شاهکارهای ادبیات ایران و جهان رو همراه مادرم و با هم مطالعه کردیم . می تونم  بیش از 150 جلد کتاب از بهترین های دنیا رو نام ببرم که او از همه جا امانت می گرفت.او سر کار و من در خانه در ساعت هایی که او نبود با هم کتاب ها رو می خوندیم. بلندیهای بادگیر ، بار هستی ،‌طاعون ،‌افسانه سیزیف ، شوهر آهو خانوم ،‌کلیدر ، ژان کریستف  جنگ،‌وصلح  ،جنایت و مکافات و دانته و شاملو و گوته و خیلی های دیگه. همه جور کتابی با همه نوع طرز فکر . این شیوه پرورش فرزندان باید به" آزادی اندیشه و انتخاب "منجر بشه. همه ی ما تجربه چنین خانواده هایی رو داریم. خانواده هایی که نهج البلاغه رو کنار آثار نویسندگان کمونیست ایرانی داشتند.

امروز من موفقم . من مستقل هستم و نمونه یک زن آزاد هستم. دختری که خانواده در همه چیز به انتخاب او احترام می گذارند. اما در همین خوشبختی برای اولین بار دارم بندهایی که خانواده ام به دست و پای من بستند رو می بینم.

چقدر از انتخاب های من اون چیزی هست که واقعا می خواستم. وقتی به من فکر کردن رو یاد دادند. چقدر به من آموختند که حتی از معیارهای اونها عبور کنم؟

به طرز غریبی فکر می کنم شاید قرار نبود معلم بشم . وقتی در کودکی شعر می گفتم و می نوشتم. می نوشتم و می نوشتم. وقتی درون ذهنم داستان های طولانی و ماجراهای عجیبی خلق می کردم.

یادم هست که یک بار به پدرم گفتم دوست دارم معلم باشم و پدرم توصیه کرد که معلمی در بالاترین سطح و در دانشگاه. من ولی معلمی کلاس اول رو دوست داشتم. اگرچه هنوز هم اولین کلاس ترم یکی ها همیشه با من بوده

این روزها فکر می کنم که چرا وقتی روانشناسی قبول شدم حتی ثبت نام نکردم؟چقدر از آرزوها و رویاهای من  از دست رفتند. ؟؟؟ من عاشق موسیقی بودم. عاشق زندگی شلوغ بودم . عاشق خلق کردن بودم. روزهای زیادی در ارزوی ساختن بودم ،‌روزهای زیادی در آرزوی نوشتن بودم،‌نمایشنامه ،‌تئاتر ،‌کتاب ، رمان. خیلی وقتها خودم رو به شکل یک نویسنده می دیدم. خیلی وقتها خودم رو یک هنرمند می دیدم ،‌یک مجسمه ساز .

اما ننوشتم ،‌نساختم ،‌خلق نکردم ،‌چون به من یاد دادند که معلم باش،‌چون از من خواستند که نوشتنم نه خلق که تحقیق باشه ،که سند علمی باشه چون نوشته علمی دارای هویت و ارزش بود .

شاید خیلی ها بگن خودت می نوشتی خودت می رفتی به راهی که می خواهی .خیلی هم خودشون و تنبلی شون رو سرزنش می کنند. اما من ارزش هایی که در ذهنم تابو شده رو سرزنش می کنم. اینکه چرا هر بار قلم به دست گرفتم و خواستم بنویسم ،چیزی در ذهنم اون رو یک کار پیش پا افتاده می دونست. من ناحودآگاهم رو می بینم که قرار بود بدونه چیزای خوبی وجود دارند که تعریف شدن. پس یک واقعیت وجود داره و اونم اینه که قرار بود من اون دختر فرهیخته و دانشمند بشم . دخنررویایی ایرانی. کدبانو و مدیر ،‌که وقتی می خواد حرف بزنه همه مسحور آگاهی اون می شن. و این زن موسیقی اصیل گوش می ده. این زن عاشق فرهنگ کشورش هست. این زن همه چیز رو در مورد این فرهنگ می دونه . این زن نمی رقصه.مجلس گردون نیست. شمع مجلس می شه. اصیل عاشق می شه ،‌اصیل می پوشه  و اصیل زندگی می کنه. حتی با مایه های تجدد.

من این روزها عمیقا فکر می کنم که خانواده ام به من آزادی انتخاب ندادندو تنها یک انتخاب بهتر دادند. یک شیوه زندگی متفاوت تر.

 من خوشبختم . اما

این روزها فکر میکنم چقدر رویاهای من با آنچه که هستم فاصله دارند. کدام روزها خودم فکر کردم،‌حودم خواستم ،‌حودم رفتم.

هنوز هم نمی دونم خودم خواستم یا دست سرنوشت من رو به این راه آورد. از کودکی همیشه فکر می کردم خانواده ام به من حق انتخاب دادن. پدر و مادرم فکر می کردند که من آزادم و خودم انتخاب می کنم اما در حقیقت همیشه راهی درست جلو من ترسیم شد و تمام امکانات برای رفتن به این راه بود. امکانات نه ،‌تمامی فکرها در جهت این راه ساخته می شد

آزادی بود اما ارزش گذاری ها چطور؟ حالا که خوب فکر می کنم می بینم در واقع مثل خیلی های دیگه من هم اسیر ارزش گذاریهای خانواده ام بودم. اینکه یک خط کشیده شده بود و خوب و بد زیر اون خط لیست شده بود. اینکه خیلی کارها و افکار اصلا فاقد ماهیت بودند که حتی بشه بهشون فکر کرد چه برسه به انتخاب. اصلا حتی نمی شد در مورد خیلی مسایل صحبت کرد چون از دایره ارزش گذاری های خانواده خارج بودند.

در نهایت یک جمله در ذهن من مونده ; من می خواستم بالرین بشم نه هنرمند نه نویسنده نه معلم یا حتی شاعر. من می خواستم بالرین بشم. امروز حتی نمی تونم خودم رو تکون بدم.


داشتن یادگاری از یک هنرمند همیشه باعث افتخار و مباهاته. بسیار بسیار زیاد از نویسنده پست که اجازه ندادن نامی هم ازشون برده بشه تشکر میکنم. (ادمین)