دنیایِ خوشی به نام تجرُد
یه دختر فعال و پرکار و
پرتحرکی بودم، با اعتماد به نفسی عجیب غریبُ خعلی وختا هم کارایی میکردم که
فقط از عهدۀ من بر میاومد! تو دانشگاه روم حساب ویژه ای باز میکردنُ و
همیشۀ خدا پام تو کنفرانسا و سمینارا و بزرگداشتا و همایشات رزرو بود!
یادمه همیشۀ خدا کوله بارم پُره کتاب بودُ و اکثرن هم پیاده گز میکردیم با بچه ها و در عین اون همه درسُ برنامه خوووش بودیم واقعن:-) بستنی لیس زدنامونُ خنده هایِ از تهه دلمونُ بیرون رفتنایِ هر روزه و خوشگذرونیامون(هر جور که فکرشو بکنی) اینو میگف.یه بار تو کتابخونۀ تخصصی بساط پهن کرده بودیم و میگفتیمُ میخندیدمُ و مثلن مطالعه میکردیمُ پژوهش(!!!) بعد اون وخ یکی اومد پرسید ببخشید شماها چندمین؟ :-))) ینی فک کن فقط قیافۀ ماها رو که سال دومی بودیم خیر سرمون:دی
اما همیشه خوشالم از اینکه دوران تجردم رو خوووش بودمُ و تو اون طبقه ای که مختص خودم بودُ اسمشو گذاشته بودیم مکان (:دی) چه آتیشاااااا که نسوزوندیمُ مهمونیا که نگرفتیمُ تولدهاااا با دوستایِ همیشه پایمُ... البته اون وسط مسطا درسی هم به کمرمون زدیم برا خاطر ثوابشُ خیر سرمون نیز؛فلسفه حتی
پدر ومادرمم این وسط هیــــــــــــــچ وخ مزاحمتی برام نداشتنُ کاری به کارم از این نظر که کِی میرمُ کجا و کِی میام نداشتن... یادمه باباییم همیشه ذوق میکرد وختی صدایِ خندمونُ میشنید و میزد به شیشۀ طبقۀ پایینی که من بودمُ به شوخی میگف درس بخونید :دی
______________________________________________________________________________________
ادامه جات...
یادمه همیشۀ خدا کوله بارم پُره کتاب بودُ و اکثرن هم پیاده گز میکردیم با بچه ها و در عین اون همه درسُ برنامه خوووش بودیم واقعن:-) بستنی لیس زدنامونُ خنده هایِ از تهه دلمونُ بیرون رفتنایِ هر روزه و خوشگذرونیامون(هر جور که فکرشو بکنی) اینو میگف.یه بار تو کتابخونۀ تخصصی بساط پهن کرده بودیم و میگفتیمُ میخندیدمُ و مثلن مطالعه میکردیمُ پژوهش(!!!) بعد اون وخ یکی اومد پرسید ببخشید شماها چندمین؟ :-))) ینی فک کن فقط قیافۀ ماها رو که سال دومی بودیم خیر سرمون:دی
اما همیشه خوشالم از اینکه دوران تجردم رو خوووش بودمُ و تو اون طبقه ای که مختص خودم بودُ اسمشو گذاشته بودیم مکان (:دی) چه آتیشاااااا که نسوزوندیمُ مهمونیا که نگرفتیمُ تولدهاااا با دوستایِ همیشه پایمُ... البته اون وسط مسطا درسی هم به کمرمون زدیم برا خاطر ثوابشُ خیر سرمون نیز؛فلسفه حتی

پدر ومادرمم این وسط هیــــــــــــــچ وخ مزاحمتی برام نداشتنُ کاری به کارم از این نظر که کِی میرمُ کجا و کِی میام نداشتن... یادمه باباییم همیشه ذوق میکرد وختی صدایِ خندمونُ میشنید و میزد به شیشۀ طبقۀ پایینی که من بودمُ به شوخی میگف درس بخونید :دی
______________________________________________________________________________________
بازیگوش نوشت: یادمه
دوست صمیمیم که ازدواج کرد, هروخ میگف فلانی دلم تنگه برا اون روزا فک
میکردم وااای بیچاره چقد بدبخته تو زندگیش یا چقد مشکل داره و نگاهی
دلسوزانه ای بهش مینداختم...اما وختی ازدواج کردم, تازه فهمیدم هر گلی بویِ
خودشو داره و این دلتنگیا هر چقدم که همسرت خوب باشه و خوشبخت باشی, بازم
هستُ دس از سرت برنمیداره!
دلتنگی برایِ اتاقِ خونۀ پدری و اون بی خیالی ای که توش غرق بودمُ و اون موقعا نمیفهمیدمُ و چقد مشکلاتمُ عظیــــــــــم میدیدیم:دی خندم میگیره واقعن! دلتنگی واسۀ تختم که تریپ سنتی بودُ چوبی با یه عاج قدیمی,واسه دیوارِ بالای تختم که پُره عکس بود, واسه رادیو ضبطِ کنار تختم که شبا هم دل من بودُ و برایِ پردۀ کوچولویِ اتاقم که باد کولر باهاش بازی میکرد...واااای واسه طاقچه ام که عشقم بود اصن:-X
دلتنگی برایِ دراوری که کشوهاش از زور لباسام به زور بسته میشد...فک کن فقط یکی از اون کشوها جورابای من بود!!!:دی دلتنگی برایِ ساعت زنگدارم که صُبا منو با ناز بیدار میکردُ ...
دلتنگی برایِ اتاقِ خونۀ پدری و اون بی خیالی ای که توش غرق بودمُ و اون موقعا نمیفهمیدمُ و چقد مشکلاتمُ عظیــــــــــم میدیدیم:دی خندم میگیره واقعن! دلتنگی واسۀ تختم که تریپ سنتی بودُ چوبی با یه عاج قدیمی,واسه دیوارِ بالای تختم که پُره عکس بود, واسه رادیو ضبطِ کنار تختم که شبا هم دل من بودُ و برایِ پردۀ کوچولویِ اتاقم که باد کولر باهاش بازی میکرد...واااای واسه طاقچه ام که عشقم بود اصن:-X
دلتنگی برایِ دراوری که کشوهاش از زور لباسام به زور بسته میشد...فک کن فقط یکی از اون کشوها جورابای من بود!!!:دی دلتنگی برایِ ساعت زنگدارم که صُبا منو با ناز بیدار میکردُ ...
واقعن نمیفهمم چرا
اون روزا رو قدر ندونستمُ همیشه فک میکردم از این بهترم میشد!اما الان
میبینم همون روزا و همون ضرباهنگا و بی دغدغه بودنا و آرامش اون اتاق نازنین خونۀ پدریم, شده از آرزوهام

اما بازم خدا رو شکر میکنم بابتِ دوران خوووووش جوووونیمُ تجردم, حالا که فک میکنم چیزی به دلم نمونده :-X
شما چی؟ جوونی کردین؟ یا الان تو حسرتِ...؟ (گرچه خوش هم گذشته باشه بازم حسرتش...)حالا جدی شما چه آتیشا که نسوزوندین؟ اعتراف کنید یالااا...


اما بازم خدا رو شکر میکنم بابتِ دوران خوووووش جوووونیمُ تجردم, حالا که فک میکنم چیزی به دلم نمونده :-X
شما چی؟ جوونی کردین؟ یا الان تو حسرتِ...؟ (گرچه خوش هم گذشته باشه بازم حسرتش...)حالا جدی شما چه آتیشا که نسوزوندین؟ اعتراف کنید یالااا...

ادامه جات...
+ نوشته شده در یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:7 توسط بازیگوش
|