بیشتر از هشت ماه میشه که زندگی همه ما در احاطه شمارش های بیشماری قراره گرفته که انتهای اون عدد14 است.

اینکه سیکلهای چهارده روزه مختلف را دائما شروع میکنیم و متاسفانه این سیکل ها تمامی ندارد. مثل شروع یک سیکل بعد از پیاده شدن از مترو یا اتوبوس، یک سیکل زمانی که بعلت نوشیدن اب یا چایی داخل جلسه ماسک رو برداشتی، یک سیکل زمانی که خرید کردی و یادت رفت خریدها رو ضدعفونی کنی، یک سیکل زمانی که با ادمی که بعد از چند روز از دیدار با شما مبتلا به بیماری شده و ...... و دائما روزها رو شماره میکنی که در پایان روز چهاردهم خیالت راحت باشه که با این ویروس درگیر نشدی و همچنان سلامتی را در دست داری.

و متاسفانه محاصره شدیم توسط این سیکل هایی که هر تعداد از اونها که با سلامتی به پایان میرسه دو تا چند سیکل جدید به ابتدای مسیر اضافه میشه و خدا بهتر عالم است که این وسواس های فکری و انتظار و ترس از بیماری کی قرار است به اتمام برسد.

و خسته شدم از شمردن روزها. روزهایی که تمامی ندارد و برگشتن به یک زندگی خیلی خیلی عادی برای همه ما شده یک حسرت بزرگ.

امیدوارم زودتر لبخند خوشحالی و سلامتی به لب همه مون بنشینه و روزهای عالی را شروع کنیم

اگرچه حال دل هیچ کدام از ما در این روزها خوب نیست ولی چون دیدم مدت زمان زیادی از اخرین پست این وبلاگ گذاشته بودم چند خطی یادداشت کنم تا حال این روزهای من ثبت بشه در این دفترچه خاطرات قدیمی.