تا ساعاتی دیگر سومین دهه زندگی هم برای من به اتمام میرسه و رسما چهل ساله میشم.

زمانی که نوجوان بودم ادمای چهل ساله برای من ادمای بزرگ و جا افتاده ای تو زندگی بودند که سرد و گرم روزگار رو چشیده بودند و در اوج همه چی بودند. (مالی، عاطفی، شغلی و ...) ولی امروز که به خودم نگاه میکنم درسته سرد و گرم روزگار رو چشیدم ولی هنوز خودم رو در اوج نمی بینم. هنوز خیلی راه نرفته هست که باید برم و هنوز خیلی تجربه ها هست که باید تجربه کنم.

توی این چهل باری که همراه زمین به دورخورشید چرخیدم خیلی وقتها روی زمین بودم و گاهی اوقات در اسمان. گاهی برخلاف مدار زمین چرخیدم و گاهی همسو با مدار زمین.

هرچه که بود و هرچه که گذشت حالا فصل جدیدی از زندگی شروع میشه. فصلی که از سالهای خیلی دور به شدت ازش ترس داشتم و دارم و امیدوارم تمام ترس من زائیده ذهنم باشه و اون چیزی که از چهل سالگی شنیدم دروغ و کذب باشه.

روزگارتون خوش