من الان خیلی عصبانیم..ینی کارد بزنی خونم در نمیاد.. یه ساعت نشستم یه مطلب بلند نوشتم..این قد بلند بود که پستای امید در مقابلش مینیمال بود (خدا بهتون رحم کرد) بعد نمیدونم دستم روو کدوم دکمه رفت که پرید رفت..به این راحتی.. چون خیلیم لجم گرفته دیگه اونو نمینویسم

 

خُب میدونین! من مثه خود ادمین حوصله تحقیق کردن و این ور اونور رفتن ندارم..یا مثه امید غر زدن بلد نیستم..مثه رویا لهجه ی خوشگل ندارم که نوشته هام بشینه توو دل اهالی بلاگفا مثه هستی خدای احساس نیستم که اونارو بریزم بیروون..مثه نوگل که چنتا کلمه بنویسه و پشت اون یه عالمه حرف داشته باشه..مثه مانی نمیتونم قصه های نصفه بنویسمو مردمو بزارم سر کار که همه بمونن توو کفش که آخرش چی شد؟ و در آخر به هیچ عنوان مثه فاطی وحشی بازی بلد نیستم

هیچوقتم نمیتونم مثه عموعلی دوست داشتنی..امید سکو..الما..محمد رضا..سمیه..مدام..سیما..خاطره..سیری بانو ..هاله و بقیه خوب بنویسم.

 الان با این حال گرفتم..فقط میتونم براتون یه خاطره بگم که قبلن توی ریدر نوشتمش(با عرض شرمندگی دوستان گودری)..

خوب این بر میگرده به خیلی سال پیشا...اون موقه ای که من هشت سالم بیشتر نبود .
عمه ی محترم بنده عروس و داماد تازه فامیل رو با خانواده هاشون(هم دختر هم پسر)دعوت کرده و قصد "پاگشاد " کردن اونارو داشت به اصطلاح...
خیلی خیلی هم با این فامیل رودرواسیو اینا داشت...ینی به شدتاا! اونقدری که واسه شام همه چی درست کرده بود:
از لازانیا و کُبه و سالاد فرانسوی و بادمجون شکم پر و اینا بگیریـــــــــــــــد..تا چن مدل خورشت و شیوید باقالی با گوشت و ماهی وزرشک پلو با مرغ و ته چین مرغ و چن مدل دیگه که واقعن یادم نیس!
دسر هم همه جوره درس کرده بود! ژله..کارامل..چیز کیک و....
حالا شماها فک کنین اینا رو همه رو آماده کرده بودو همه رو چیده بود روی کابینتا...دونه دونه سلفُن های اینارو برداشته بودو آماده بودن که ببرنشون سر میز...
در این حین یکی به من گفت اوون دوغ رو باز کن بریز توی پارچ..
بعلـــــــــه دیگه! منم دیدم توی شیشه ی دوغ نصف ماست پایین واستاده..و کلی آب هم رووش...گفتم اینجوری که نمیشه بریزمش تو پارچ! در نهایت اونو گرفتم دستمو تا اونجا که جووون داشتمو میتونستم تکونش دادم...چون عمه امیمنا خیلی باهاشون رودرواسیو اینا داشتن...منم میخواستم کم کاری نکرده باشم که آبروی عمم بره....
مکان قرار گیری من دقیقا روی همون کابینتایی بود که همه چی چیده شده بود.. بعد مامانمو عمه امو اینا هم روی میز ناهار خوری داشتن برنج رو میکشیدن که ببرن سر سفره...
منم که حسابی دوغ رو هم زده بودم درشو یهو باز کردم....قدرتش قده یه کوه آتشفشان بود لامصــــب! تمام اوون دسرا...سالادا...دوغ ریخت روش هیچ! منم که این صحنه رو دیدم هول کردم شیشه رو گرفتم دستمو رومو کردم به مامانمینا...
هیچـــــــــی دیگه! دوغ توی تمام اووون برنجها و گوشت و مرغا و اینام ریخت!
تمام سر تا پای خودشونم دوغی شده بود!! تمام آشپز خونه...کابینتا...حتی سقف هم دوغی شده بود!
تنها شانسی که آوردم این بود که اوون لحظه مامانم اونجا بود و هیچکی جرات نکرد نازکتر از گل بهم بگه



پ.ن: ۱)هیچ چیزی قابل خوردن نبود... یه چیز وحشتناکی اصن...به جز ته چین مرغ که توی اوون لحظه دردناک توی فِر بود هنوز ! با اوون همه رو درواسیو اینا...زنگ زدن کباب و جوجه کباب و اینا واسه شام آوردن

۲)من جوونم..آرزو دارم..کلی عقده حل نشده دارم هنوز.. یکی ازونام کامنت خصوصیه..من تالا حتی یه دونه هم کامنت خصوصی نداشتم..دل این بچه رو شاد کنید

۳)عیدتونم پیشاپیش مبارک

۴)لدفن دیگه به من نگین هدی ! احساس میکنم میگیم "هدا".. نکن برادر من...خواهر من..نکن..بگو هدیه !شماها که از من شیرازی ترین که یه "ه" رو زورتون میاد بنویسین

۵)همینا دیگه.. حالا میتونید برید ادامه مطلب..چیزای مستهجن بخونید !